تبليغاتX
رفیق
لب خاموشی:

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چوقصه فراموش می کنی

این دُرهمیشه درصدف روزگارنیست

می گویمت ولی توکجاگوش میکنی

دستم نمی رسد که درآغوش گیرمت

ای ماه باکه دست درآغوش می کنی

درساغرتوچیست که باجرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر زخون سیاووش می کنی

گرگوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تودرگوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پراست

حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی

سایه چوشمع شعله درافکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی.

                                      هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)،سیاه مشق(غزل)

 

دوم دبیرستان بودم که بیت اول این شعرو شنیدم  و چقدر خوشم اومد.حالا هم بقیه شعرو پیدا کردم هم شاعرش رو.

                                               ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت 5:52 | لینک ثابت |

شیطان ومردنمازگزار:

مردی صبح زودازخواب بیدارشدتانمازش رادرمسجد بخواند.لباس پوشیدوراهی خانه خداشد.

درراه مسجد،مردزمین خوردولباس هایش کثیف شد.اوبرخاست ولباس های خودراپاک کردوبه خانه برگشت.مردپس ازعوض کردن لباس هایش دوباره راهی مسجدشد،دوباره درهمان نقطه زمین خورد!اودوباره برخاست وخودش راپاک کردوبه خانه برگشت.یک بار دیگرلباس هایش راعوض کردوراهی خانه خداشد.

درراه مسجد،بامردی که چراغ دردست داشت،برخوردکردنامش راپرسید.مردپاسخ داد:من دیدم شمادرراه رسیدن به مسجددوباربه زمین افتادید،ازاین روچراغ آوردم تابتوانم راهتان راروشن کنم.

مرداول ازاوتشکرکردوهردوراهشان را به طرف مسجدادامه دادند.همین که به مسجدرسیدند ،مرداول ازمردچراغ به دست خواست تا واردمسجدشودوبااونماز بخواند.مرددوم ازرفتن به داخل مسجدخودداری کرد.مرداول درخواستش را دوباره تکرارکردودوباره همان جواب راشنید.

مرداول سوال کردچرااونمی خواهدواردمسجدشودونمازبخواند.

مرددوم پاسخ داد:من شیطان هستم.مرداول باشنیدن این جواب جاخورد.شیطان توضیح داد:این من بودم که باعث زمین خوردن شماشدم.وقتی شمابه خانه رفتید،خداهمه ی گناهانتان رابخشید.من برای باردوم باعث زمین خوردن شماشدم وحتی آن هم شماراتشویق به ماندن درخانه نکرد،بلکه دوباره به راه مسجدبرگشتید.به خاطرآن،خداهمه ی گناهان افرادخانواده ات رابخشید.من ترسیدم که اگریک باردیگرباعث زمین خوردن شمابشوم،آنگاه خداگناهان افراددهکده تان راببخشد.بنابراین دیدم عاقلانه این است که شماراسالم به مسجدبرسانم.

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 13 آبان1388 ساعت 5:59 | لینک ثابت |

هرگز:

سپیده که سربزند

دراین بیشه زارخزان زده

شایددوباره گلی بروید

شبیه آنچه دربهاربوئیدیم

پس به نام زندگی

هرگزمگوهرگز.

 

کلمه ی هرگزبدجوری توذهنم جاخوش کرده بودداشتم روانی میشدم که این شعرروشنیدم کمی به تفکرکردنوفسفرسوزوندن افتادم؛به هرجهت کمی حالم جااومد.

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت 6:33 | لینک ثابت |

دادگاه اشتیاق:

به دادگاه اشتیاق،احضارشدم.درآنجا،قاصدک قاضی بود،وکیل اشک بود....شاکی معشوق بودوتماشاگران همه عاشق بودند.

قاصدک پرسید:جرمت چیست؟گفتم:بی گناهم.شاکی خندید.تماشاگران گریستند،وکیلم حرفی نزد.قاصدک به شاکی گفت:شکایتت چیست؟ نیم نگاهی به من کردوگفت:ازدلم شاکی ام که متهم به بی تفاوتی است؟

وکیلم باصدای بلندبارید،تماشاگران ناپدیدشدندوقاضی آهسته آهسته وآرام رفت....

             صبافاطمی ازتهران(سیب سرخ؛خانواده سبزشماره234)

                                                ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت 6:9 | لینک ثابت

شب های روشن:

دل من همی دادگفتی گواهی

که باشدمراروزی ازتوجدایی

ولی هرچه خواهدرسیدم به مردم

برآن دل دهدهرزمانی گواهی

من این روزراداشتم چشم و زین غم

نبوداست باروز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیکن

نه چندان که یک سو نهی آشنایی

به جرم چه بندی مراازدل خود

گناهم نبوده است جزبی گناهی

بدین زودی ازمن چراسیرگشتی

نگارابه دین زودسیری چرایی

که دانست کزتومرادیرباید

نه چندان وفااین همه بی وفایی

سپردم به تودل ندانسته بودم

به دینگونه نمایی جوروجفایی

دریغادریغاکه آگه نبودم

که توبی وفادرجفاتاکجایی

همه دشمنی ازتودیدم ولیکن

نگویم که تودوستی رانَشایی

نگارامن ازآزمایش رهایم

مراباش تابیش ازاین آزمایی

مراخارداری وبی قصدخواهی

دگرتابدین خو که هستی نپایی

((فرخی سیستانی))

 

 

بیاکه درغم عشقت مشوشم بی تو

بیاببین که دراین غم چه ناخوشم بی تو

شب ازفراغ تومی نالم ای پری رخسار

چوروزگردد گویی درآتشم بی تو

دمی توشربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهرفراغت همی چِشم بی تو

اگرتوبامن مسکین چنین کنی جانا

دوپایم ازدوجهان نیز دَرکشم بی تو

پیام دادم وگفتم بیاخوشم می دار

جواب دادی وگفتی که من خوشم بی تو

((سعدی))

 

 

پروانه ی مسین،

آیینه وار!برپانشسته بوددرپهنه ی لجن

وهردوروی آن

خط بود

خطی به سوی پوچ،خطی به مرزهیچ

ازهم گریختیم

برخط سرنوشت

خونابه ریختیم.

((میعاددرلجن نوشته ی نصرت رحمانی))

 

 

به صحراشدم عشق باریده بود و زمین ترشده

چندان که پای مردبه گِلزارفروشود

پای من به عشق فروشد.

 ((تذکرۀ اولیا))

 

 

آنهاکجایندکه می آمدندومی رفتند

افسانه ی خیابان می شدند

خانه هارابرمی افروختند

خاک رامتبرک می کردند

راه درازی انگارطی شده است

این قصه کودکان بسیاری راشایدبه خواب برده باشد

من بوی خاک را میشنوم

که درپی گرمای ماست

قصه همیشه ازدل شب آغاز می شده است.

 

 

به من گفت: بیا

به من گفت: بمان

به من گفت: بخند

به من گفت: بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مُردم.

 

 

وقتی حواست نیست زیباترینی

وقتی حواست هست فقط زیبایی

حالاحواست هست؟!

 

 

باصدهزارمردم تنهایی،

بی صدهزارمردم تنهایی.

 

 

((مرگ راپروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد.))

_ اینو یکی میگفت که سرپیچ خیابون وایساده بود.

((زندگی رافرصتی آنقدرنیست که در آیینه به قدمت خویش بنگرد،

یاازلبخندواشک یکی راسنجیده گزین کند.))

_ اینویکی میگفت که سرسه راهی وایساده بود.

((عشق رامجالی نیست حتی آنقدرکه بگویدبرای چه دوست می دارد.))

_ واللهِ اینم یکی دیگه می گفت،

سرولرزانی که راست وسط چارراه هروَر باد وایساده بود.

 

 

امانمی دانی چه شب هایی سحرکردم

بی آن که یک دم مهربان باشندباهم پلک های من

درخلوت خواب گوارایی

وانگاه گه شب هاکه خوابم برد

هرگزنشدکآیدبه سوی من هاله ای

یانیم تاجی گل ازگلشن وگل گشته رویایی....

 

 

نمی دونم چراولی بایداینارومی نوشتم،مثل یه دین....بگذریم.

ازفیلمی به اسم شب های روشن اقتباسی ازکتابی به همین نام اثرفئودور داستایوفسکی البته بعضی جاها هم شب های سفیدیاسپیدترجمه کردند،حتی بالیوود هم فیلم شو ساخته به اسم ساوریا به معنی محبوب،معشوق یا.... و به احتمال زیاد نسخه ی هالیوودی هم داره .

      ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 29 مهر1388 ساعت 6:34 | لینک ثابت |

آسمان برای من بنفش است:

گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشیده ام.
خدا زیاد هم بزرگ نیست.
خدا در آغوش من جا می شود،
شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است.
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذیان می گویم.
خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی می شوم.
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی.
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند.
می دانم زیاد مهمان نخوام بود.
این را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است.
زمان می گذرد.

همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم.
باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم.
من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم هم باید قدم بزنم .
مدتی هست که خیلی افسرده ام.
از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد.
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام.
و از این متاسفم.
و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگدنکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم.
من این روزها مدام هذیان می گویم.
آسمان برای من بنفش است .

             ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 22 مهر1388 ساعت 3:25 | لینک ثابت |

تو،من،ما:

- سلام/یعنی دلم برایت تنگ شده بود.

- سلام/یعنی منم همینطور.

- امروزهواسردشده/یعنی دیروزنبودی.

- شایدبارون بیاد/یعنی امروزهستم،نگاهم کن.

- شعری روکه خواستی پیداکردم/یعنی دیروزهمه اش به فکرتو بودم.

- می خواهم بذارمش توقاب که هرروزبخونمش/که هرروزبه یادتوباشم.

- وسط های شعرگریه ام گرفت/بس که به توفکرکردم.

-فقط شعرخوبه که آدم روبه گریه می اندازه/کاش آن لحظه پیش توبودم.

- اون جاکه دوباره ترسیدن ازعشق بود/من ازعشق تومیترسم.

- یکی هم برای توقاب میکنم.دوست داری؟/دوستت دارم.

- دوست دارم/دوستت دارم.

- Hello/Means I missed you.

-Hello/Means me too.

-It’s got cold today/Means you weren’t here yesterday.

-Might rain/Means I am today,look at me.

-Found the song you were looking for/Means I kept thinking of you yesterday.

-Want to frame it so as to read it everyday/So to be thinking of you yesterday.

-Burst into tears in the middle of the song/Since I thought of you so much.

-Just good songs makes one cry/Wish I were with you then.

-Where it was about fearing love/I fear your love.

-Will frame one for you too,like it?/love you.

-Love it/love you.

حالانوبت تو و منه.

سلام/....

 

 

همه ی این حرف نگفته،

این هزارشعرنسروده،

همه  ی این هزارقاصدک سپید

- قاصدان هزار"دوستت دارم"نگفته –

که باتفرق ابدی

تنهایک فوت فاصله دارند،

نثارتویی که به فروتنی"نیستی"

درتک تک سلول های روح من

لانه کرده ای.

All these thousand unsaid words,

these thousand unrecited songs,

all these thousand white dandelions

- messengers of  the thousand unsaid"I love you" -

that form the eternal dispersion

are only I blow away, 

bestowed upon thee that lie humbleness of "non-existance"

in each and every cell of my soul

have nested.

 

 

 

اول میزبودودوصندلی وهیچ.

بعدمیزبودودوصندلی ویک مردویک زن.

بعدمیزبودودوصندلی ویک مردویک زن ودولیوان.

بعدمیزبودودوصندلی ومردی که حرف می زندوزنی که می شنید.که می نوشید.

بعدمیزبودودوصندلی ومردی وزنی وعشقی که تکه تکه می شد.

بعدمیزبودودوصندلی ومردی که می نوشیدوگلوی کلماتی رامی بریدومی ریخت روی میز.

بعدمیزبودوسکوت بودواندوه بودولیوان های ناتمام.

بعدمیزبودوسنگینی چندعکس ولغزش چندقطره آب شوربرنرمی گونه ی زنی.

بعدمیزبودوپیشانی مردی که روی آن تکیه می زد.

بعدمیزبودوآب های شوری که ازچشم هایی روی آن می بارید.

بعدمیزبودولیوان هایی که کسی لمس شان نمی کرد.

حالامیزاست ودوصندلی خالی ودولیوان ناتمام وسه عکس بی معناوچندچیزدیگروهزارچیزدیگر.

 

 

اوایل خواهرم رامسخره می کرد.به سوفیا می گفت خرگوش سوفی.

گمانم به خاطراین بودکه سوفیاموهایش را- عینهودوخرگوش – روی سرش گره می زد.

یاشایدبه خاطردندان هایش بود.دندان های جلویی سوفیا عین دندان خرگوش هایزرگ بود.امابعدعاشق سوفیاشد.حتی نامه ی عاشقانه ای به من دادتابدهم به سوفیا.سوفیا نامه اش رانخوانده پاره کردوکاغذپاره ها راازتوی پنجره ریخت پایین. بعدازآن بالافریادزد:"خفه شووبروگم شو!"غروب یک شنبه ای بود. حالاغروب هریک شنبه می نشیندروی دوچرخه اش وبعدمی رود.

می گویددل اش می خواهدسوفیایک بار- تنهایک بار- بازهم آن پنجره رابازکندوبه اوبگویدخفه شووبروگم شو!می گویددیگرهیچ چیزرامثل خفه شووبروگم شو!دوست ندارد.داده است باخط زیبایی درتابلویی برایش نوشته اندخفه شووبروگم شو!می گویدتابلوراکوبیده است به دیواراتاقش.پدرم میگویدپاک مشاعرش راازدست داده است.من نمی دانم مشاعریعنی چه اماخوب می دانم مدت هاست سوفیاازاین جارفته ودیگرهم برنمی گردد.یعنی چهارسال پیش که من تازه رفته بودم مدرسه بایک راننده تاکسی عروسی کردورفت جنووا.حالامابه اوعادت کرده ایم.یعنی وقتی غروبی اوراروی دوچرخه اش می بینیم که به دیوارتکیه داده،یادمان می آیدیک شنبه است.

 

این کتاب درنوع خودش بی نظیره.جزءکتابای موردعلاقه امه.هم روایته،هم به انگلیسی برگردان شده وهم پرعکسه.حیف که عکساشونمی بینید.

پرسه درحوالی زندگی؛روایت:مصطفی مستور،انتخاب عکس:کیارنگ علایی،برگردان به انگلیسی:محمدفیض الله.

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 7:39 | لینک ثابت |

گناه:

یک گناه بخشش ناپذیر:کشتن احساس

عشق درقلب یک انسان.

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 23:42 | لینک ثابت

جان کوچولویی که به رابین هودخیانت کرد....

کلاس دوم دبستان بودم.درخیابان گیشاساکن بودیم.درآن سال ها گیشاکوتاهترازامروز بودوازنیمه به بعدخاکی می شد.حتاگاهُ بی گاه عده یی برای شکارکبک به تپه های بالای آن_ که امروزبرج میلادازآن سردرآورده_می آمدند.ظهر هاکه ازمدرسه به خانه برمیگشتم،درپیاده روی یکی ازچهاراه ها،که آن روزهابه کانال شهرت داشت پسری_نوزده،بیست ساله_روی چرخ دستی کوچکی ذرت بوداده یابه زبان آن روزهای ماچس فیل می فروخت.این پسرچاق چله بامو وُریش حناییُ چهره یی خندان،قهرمان آن روزهای کودکی من بود.اودرنگاه کودکانه ام چهره یی شبیه به جان کوچولوهم رزم خپل داستان رابین هودداشت.آن روزها_نه امروز_فکرمیکردم اگرروزی بخواهندفیلمی ازاین داستان بسازندبدون شک بهترین گزینه برای نقش جان کوچولوهمان جوان چس فیل فروش کنارخیابان خواهدبود!ظهرهرروز_اگرسکه یی درجیب داشتم_یک قیف کاغذی ذرت بوداده ازاومی خریدم وبالبخندش احساس میکردم این جان کوچولوست که به من می خندوکیفورمیشدم.دیدارباجان کوچولوبهانه ایی بودتاتحمل فضای سرددبستان ساده ترشود....

نمی دانم چندم دبستان بودم که جان کوچولوناپدیدشد!دیگرنه ازخودش خبری بود،نه ازچرخ دستی اش!بعدازچندروزقصه دارشدن رفته رفته به نبودنش عادت کردم اماشوق دیدنش تاماه ها_بلکه سال ها_بعدبامن بود.

دردورانی تلخ ازکلاسی به کلاس دیگرخزیدم،راهنمایی راکلاغ پررفتم ودبیرستان راپامرغی....تاکلاس سوم دبیرستان که بعدازآن دوسال محرومیت ازتحصیل آمدُدبیرستان شبانه آمدُ....

جامعه درآن سال هامیرفت که لبریز شودوماباورداشتیم که_مانندماحرای رابین هود_تشت کاخ نشینان ازبام خواهدافتاد.زمزمه هابه همهمه وهمهمه هابه فریادبدل میشدند ومن هم سنُ سال آن سال های جان کوچولو بودم.با سری که به گفته ی هردوستُ آشنابوی قورمه سبزی میداد!عاشق شعرُداستانُ  موسیقیُ رچه رنگ آرمانُ آرزوباخودداشت.عاشق خواندن کتاب ومجلاتی که بوی اعتراض می دادندُسرکشی!عاشق ترانه هایی که برکاست های غیردولتی دست به دست می شدند!تمام این عشق دست به دست هم دادتاکارم کشیده شودبه همان جایی که به قول معروف عرب نی انداخت ودرآن جابودکه جان کوچولوی گم شده ام رایافتم،درهیاتی تازه وبافه ی سیمی دردست که ازپی گروهُ دسته یی که چیزی ازآن نمی دانستم مرامیکوبید_پنداری قالی کهنه یی راغباربگیرد_ولی من بیشترین دردرانه درکف دست وپاکه دردل خودداشتم!نمی دانستم چه کنم باتصویرشکسته ی قهرمان کودکی ام!جان کوچولویی که به جای ذرت ،زخم می فروخت!جان کوچولویی که دست روزگاربه کارتمشیت اش کشانده بود!جان کوچولویی که باپرنس جان و وزیرش هیس هم دست شده بودومثل داروغه ی ظالم،پدرتاک ومردم ناتینگهام مبارزان جنگل شروودراآزار می داد!جان کوچولویی که به رابین هودخیانت کرده بود! 

حالاسال هاازآن روزگارگذشته است.ماجرای آن پسرک ذرت فروش به من آموخت که ازهیچ کس برای خودبت نسازم!

.

.

.

.

 

این متن سرآغازکتاب تصورکن یغماگلرویی.وقتی اینوخوندم یادحرفای دلم افتادم ویادحال وهوای این روزها(چه کسایی بت بودنُ خودشون خودشونو شکستن((به خصوص تواین روزا)) ).هیچ وقت خودم نمیتونستم به این قشنگی حرف دلمو بزنم.نوشتمش برای اونایی که حرف دلشونه ونمی تونن بزنن.

 

 

تصوّرکُن:

Imagine  all the people living life peace

                                                         John Lennon

تصوّرکن!اگه حتاتصورکردنش سخته،

جهانی که هرانسانی تواون خوش بخته،خوش بخته

جهانی که تواون پول ونژادُقدرت ارزش نیست

جواب هم صدایی هاپلیس ضدشورش نیست

نه بمب هسته یی داره،نه بمب افکن،نه خمپاره

دیگه هیچ بچّه یی پاشوروی مین جانمیذاره!

همه آزادآزادن!همه بی دردبی دردن!

توروزنامه نمی خونی:نهنگاخودکشی کردن!

جهانی روتصوّرکن،بدون نفرتُ باروت

بدون ظلم خودکامه،بدون وحشت تابوت

جهانی رُ تصوّرکن،پرازلبخندُآزادی

لبالب ازگل وبوسه،پرازتکرارآبادی

تصوّرکن!اگه حتاتصورکردنش جرمه،

اگه بابردن اسمش گلوت پرمیشه ازسُرمه!

تصوّرکن جهانی رُ که توش زندان یه افسانه اس

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس!

کسی آقای عالم نیست،برابرباهمن مردم

دیگه سهم هرانسانه تن هردونه ی گندم

بدون مرزُمحدوده!وطن یعنی همه دنیا!

تصوّرکن!تومیتونی بشی تعبیراین رویا

یغماگلرویی(کتاب تصوّرکن)

خواننده:سیاوش قمشی

 

عاشق این شعرم.بزرگترین ومحا ل ترین آرزوی منه و وقتی تصورش میکنم از ذوق میخوام بترکم.این شعربهم یادآوری میکنه که فقط یه نفرمیتونه این کاروبکنه،کسی که یه جمعه ای میخوادبیاد وای خدای ما....

  ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 23:38 | لینک ثابت

تقدیم به تو:

کودکانه:

_ بی راهه رفته بودم،

_ آن شب!

_ دستم راگرفته بودمی کشید!

_ زین بعد همه ی عمرم را

_ بی راهه خواهم رفت!

 

ضلع پنجم مسطتیل:

_ به خانه می رفت

_ باکیف

_ باکلاهی که برهوابود!

_ چیزی دزدیدی؟

_ مادرش پرسید!

_ دعواکردی یانه؟

_ پدرش گفت!

_ وبرادرش کیفش رازیرروکرد

_ به دنبال آن چیز،

_ که دردل پنهان کرده بود!

_ تنهامادربزرگش دید،

_ گل سرخی رادردست فشرده ی کتاب هندسه اش....

_ وخندیده بود!

                حسین پناهی،افلاطون کناربخاری(دفتردوم،مجموعه چشم سگ)

؟؟؟؟      

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 23:35 | لینک ثابت

دوتن:

نمی دونم چرادارم این داستان ومینویسم.شایدبه خاطرخیلی بدبودنش ،عبرت،هشدار،ترسناکیش،.... .به هرحال دارم مینویسمش:

 

همراه:

دوتن به ازیک تن اند.زیراپاداش نیکوئی برای رنجشان خواهندیافت.

چون هرگاه یکی ازپای افتددیگری وی رابرپای بدارد:

اماوای برآنکه تنهاافتد،زیراکسی رانخواهدداشت که دربرخاستن وی رایاری دهد.

تورات:آیات9و10ازباب چهارم کتاب جامعه

ترجمه نویسنده ازمتن انگلیسی

 

دوگرگ،گرسنه وسرمازده،درگرگ ومیش ازکوه سرازیرشدندوبه دشت رسیدند.برف سنگین ستمگردشت راپوشانده بود.غبارکولاک هوارادرهم میکوبید.پستی وبلندی زیربرف درغلتیده وله شده بود.گرسنه وفرسوده، آن دوگرگ دربرف یله می شدندواززورگرسنگی پوزه دربرف فرومی بردندوزبان رادربرف می راندندوباآرواره های لرزان برف رامی خائیدند.

جاپای گودوتاریک گله آهوان ازپیش رفته،همچون سیاه دانه بربرف پاشیده بودواستخوان های سروپاودنده کوچندگان فرومانده پیشین اززیر برف بیرون جسته.آن دونمی دانستندبه کجامیروند؛ازتوان شده بودند.

تازیانه کولاک وسرماوگرسنگی آنهاراپیش میراند.بوران نمی برید. گرسنگی درونشان  راخشکانده بودوسیلی کولاک آرواره هایشان رابه لرز انداخته بود.به هم تنه می زدندوازهم بازمی شدندودرچاله می افتادندودرموج برف وکولاک سرگردان بودندوبیابان به پایان نمی رسید.

رفتندورفتندتارسیدندپای بیدریشه اززمین جسته کنده سوخته ای در فغان خویش پنجه استخوانی به آسمان برافراشته.پای یکی دربرف فروشده وتن برپاهای ناتوان لرزیدوتاب خوردوسنگین وزنجیرشده برجای واماند.

همره او،شتابان وآزمندپیشش ایستادوجاپای استواری برسنگی به زیر برف برای خودجست ویافت وچشم ازهمره فرومانده برنگرفت.

همره وامانده ترسیدولرزیدوچشمانش خفت وبیدارشدوتمام نیرویش در چشمان بی فروغش گردآمدودیده ازهمره پرشره برنگرفت ویارای آن که گامی فراتر نهدنداشت.ناگهان نگاهش لرزیدوازدیدگریخت وزیرجوش نگاه همره خویش درماند.پاهایش برهم چین شدوافتاد.

وانکه برپای بود،پرشره وآزمند،برچهری که زمانی نگاه درآن آشیان داشت خیره ماند.اکنون دیگرآن چشم وچهربرزمین برف پوش خفته بودو همره تشنه به خون،امیدوار،زوزه گرسنه لرزانی ازمیان دندان بیرون داد.

وانکه برپای نبود،کوشیدتاکمرراست کند.موی برتنش زیرآردبرف موج خوردو لرزیدودربرف فروترشد.دهانش بازماندونگاه دردیدگانش بمرد.

وانکه برپای بود،دهان خشک بگشوده ولثه نیلی بنمودودندانهای زنگ شره خورده به گلوی همره درمانده فروبردوخون فسرده ازدرون رگهایش مکیدوبرف سفیدپوک خشک،برف خونین پرشاداب گشت.

 

همراه(شیوه ی دیگر):

دوتاگرگ بودندکه ازکودکی باهم دوست بودندوهرشکاری که به چنگ می آوردندباهم می خوردندوتویک غارباهم زندگی می کردند.یک سال زمستان بدی شدوبه قدری برف روزمین نشست که این دوگرگ گرسنه ماندند.چندروزی به انتظار بندآمدن برف توغارشان ماندندوهرچه ته مانده لاشه شکارهای پیش مانده بودخوردندکه برف بندبیایدوپی شکار بروند.امابرف بندنیامدوآنهاناچاربه دشت زدند.اماهرچه رفتنددهن گیره ای گیرنیاوردند.برف هم دست بردارنبودکم کم داشت شب می شدوآنها اززورسرما وگرسنگی نه راه پیش داشتندنه راه پس.

یکی ازآنهاکه دیگرنمی توانست راه برودبه دوستش گفت:

_ چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده.

_ بزنیم به ده که بریزن سرمون نفله مون کنن؟

_ بریم به اون آغل بزرگه که دومنهی کوهه یه گوسفندی ورداریم درریم.

معلوم می شه مخت عیب داره.کی آغلوتواین شب برفی تنهامی ذاره.

رفتن همون وزیرچوب وچماق له شدن همون.چنون دخلمونوبیارن که جدمون پیش چشممون بیاد.

_ تواصلا ترسوئی.شکم گشنه که نبایدازاین چیزابترسه.

_ یادت رفته بابات چه جوری مرد؟مثه دزناشی زدبه کاهدون،وتکه گنده هش شدگوشش.

_ بازم اسم بابام آوردی؟تواصلابه مرده چیکارداری؟مگه من اسم بابای تورومیارم که ازبس خربودیه آدمیزادمنفنگی دس آموزش کرده بودبرده بودش توده که مرغ وخروساشوبپادواینقده گشنگی بش دادتاآخرش مردوکاه کردن توپوسش وآبروهرچی گرگ بودبرد؟

_ بابای من خرنبود.ازهمه دوناتربود.اگه آدمیزادامروزروزم به من اعتماد می کردمی رفتم باش زندگی می کردم.بده همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزتدداشته باشیم؟حالاتومی خوای بزنی به ده،بروتاسرتوبِبُرن بِبَرن تو ده کله گرگی یگیرن.

_ من دیگه دارم ازحال می رم.دیگه نمی تونم پاازپاوردارم.

_ اِه،مثه اینکه راس راسکی داری نفله می شی.پس باهمین زورو قدرتت می خواس بزنی به ده؟

_ آره،نمی خواستم به نامردی بمیرم.می خواستم تازنده ام مردومردونه زندگی کنم وطعمه خودموازچنگال آدمیزادبیرون بیارم.

گرگ ناتوان این راگفت وحالش به هم خوردوبه زمین افتادودیگرنتوانست ازجایش تکان بخورد.دوستش ازافتان اوخوشحال شدودورورش چرخیدو پوزه اش رالای موهای پهلویش فروبردوچندجای تنش راگازگرفت.رفیق زمین گیرازکاردوستش سخت تعجب کردوجویده جویده ازاوپرسید:

_ داری چکارمیکنی؟منوچراگازمی گیری؟

_ واقعاکه عجب بی چشم وروئی هستی.پس دوستی برای کی خوبه ؟تواگه نخوای یه فداکاری کوچکی درراه دوست عزیزت یکنی پس برای چی خوبی؟

_ چه فداکاری ای؟

_ توکه داری می میری،پس اقلابذارمن بخورمت که زنده بمونم.

_ منوبخوری؟

_ آره،مگه توچته؟

_ آخه ماسالهای سال باهم دوس جون جونی بودیم.

_ برای همینه که میگم بایدفداکاری کنی.

_ آخه من وتوهردوگرگیم.مگه گرگ،گرگومی خوره؟

_ چرانخوره؟اگرم تاحالانمی خورده،من شروع میکنم تابعدهابچه هامونم یادبگیرن.

_ آخه گوشت من بونامیده.

_ خداباباتوبیامرزه؛من دارم ازنامیرم تومیگی گوشتم بونامیده؟

_ حالاراس راسی میخوای منوبخوری؟

_ معلومه.چرانخورم؟

_ پس یه خواهشی ازت دارم.

_ چه خواهشی؟

_ بذاربمیرم،وختی مردم هرکاری می خوای بکن.

_ واقعاکه هرچی خوبی درحقت بکنن انگارنکردن.من دارم فداکاری میکنم ومی خوام زنده زنده بخورمت تادوستیموبت نشون بدم.مگه نمی دونی اگه نخورمت لاشت می مونه روزمین اون وخت  لاشخورا میخورنت؟گذشته ازاین وختی که مردی دیگه گوشتت بومیگیره و ناخوشم میکنه.

این راگفت وزنده زنده شکم دوست خودرادریدودل وجگراوراداغ داغ بلعید.

نتیجه اخلاقی:این حکایت به ماتعلیم می دهدکه یاگیاهخوارباشیم؛یا هیچگاه گوشت مانده نخوریم.

 

ازکتاب روزاول قبرنوشته ی صادق چوبک

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 23:30 | لینک ثابت

تنبل خانم:

زنی دراتاق خودراحت لم داده بود،گربه ای هم بغل دستش خوابیده بودوخرناس می کشید. شوهربیچاره رفت وروب وخانه تکانی میکرد.مقداری روزنامه ی باطله جمع کرده بود و تصمیم داشت آنهاراکیلویی بفروشد.لذاروبه زن خودکرده وگفت:بروآن سنگ یک مَنی را بیاور.زن جواب داد:این گربه رامن صبح کشیدم،درست یک مَن بود.باهمین گربه می توانی کاغذهاراوزن کنی.پس ازچنددقیقه شوهراحتیاج به دستمال پیداکردکه باآن روی میز راپاک کندلذاروبه زن کردوگفت:بلندشوقاپ دستمال رابده به من.زن گفت:همین گربه رابکش روی میز،خیلی ازدستمال بهترپاک میکند.دفعه ی سوم شوهرگفت:بروساعت مرابیاورببینم چه ساعتی است.زن جواب داد:الان ظهراست،چون من امتحان کرده ام که این گربه همیشه سرظهرتخم چشمش راست میشود.دفعه ی چهارم شوهرگفت:پاشوببین هنوزباران می آید یانه؟زن گفت:این گربه الان ازتوی حیاط آمده،به پشتش دست بزن،اگرخیس باشدمعلوم است که هنوزباران بندنیامده.دفعه ی پنجم شوهربرای مترکردن اطاق که میخواست قالی نو برای آن بخرداززنش مترخواست.زن گفت:من دم این گربه رااندازه گرفته ام درست بیست وپنج سانتیمتراست چهاردفعه که آن راپهلوی هم بگذاری یک مترمیشود.دفعه ی ششم شوهردیدهوای اتاق خیلی خفه است،به زنش گفت:بلندشودررابازکن قدری هوابخوریم.زن گفت این گربه رابزن،برای اینکه فرارکنددررابازمیکند.دفعه ی هفتم شوهرتشنه شدواززنش قدری آب خواست.زن گفت:همه ی این کارهارامن کرده ام این یکی راخودت بکن!

ابولقاسم حالت

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 23:29 | لینک ثابت

شاخه گلی برای مزار:

ازباغ می برندچراغانی ات کنند

تاکاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اندصبح تراابرهای تار

تنهابه این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف!به این رهاشدن ازچاه دل مبند

این بارمی برندکه زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست

ازنقطه ای بترس که شیطانب ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مرادنیست

گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند.

فاضل نظری

 

چقدردردناک!!..وتامل برانگیز....

؟؟؟؟                                       

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 23:27 | لینک ثابت

پروردگارمن!:

ای آفریدگاربزرگ!ازشیطان رجیم که مارابه سوی لغزش وسقوط وسوسه همی کندبه هوای گمراهی ماحیله هابه کارهمی بردونیرنگ همی زندبه درگاه توپناه می آوریم.

پروردگارا!اهریمن ناپاک درگوش ماسخن های فریبنده گویدودرچشم ماچشم اندازهای فریبنده به جلوه درآورد.اصراربسیارورزد که مابه وعده هاونویدهایش اعتمادکنیم وبه آنچه گویدونمایدایمان آوریم.

پروردگارا!این دیونابکاردامن های جورواجورورنگارنگ درراه مابگذارد.

این دیونابکار فکرهای ابلهانه غرور.خودبینی رادرمغزمافروبردتاخودبین ومغرورمان بدارد.

این دیونابکاربه خویشتن وعده همی دهدکه دماازروززگارمابرآورد.

خواه وناخواه جان ماراازصراط مستقیم،ازراهی که به رحمت بی انتهای تومنتهی شود باز گرداندوبه دنبال خویش به بیغوله هاوبیراهه هاسوقمان دهد.

اغراکندواغواکندوعشق طاعت وشرف عبادت تراازچشم ودلمان برداردوبه عوض لذت گناه درکاممان صدچندان نماید.

وبدین ترتیب معصیت راشیرین وساده وسبک جلوه دهدوعبادت راتلخ وناگوارومنفور بنمایاندوبالاخره ازجواربرکت ومرحمت تودورمان سازد.

پروردگارا!این دیونابکارراهمچون سگی که دربرابرسنگ وعصا رانده شودازمحراب عبادت ما بران وخورشیدعشق خویش رادردل ماآنچنان بدرخشان که چشم ناپاک بین شیطان کورو ازکنارمان دورگردد.

پروردگارا!میان ماواین عنصرخبیث پرده ای فروآویزکه هرگز چاک نشود.گوهرایمان و عبادت مارادرپناه حصاری استوارجای ده که هرگز فرونریزد.

پروردگارا!به روح مقدس محمدوآل محمدرحمت فرست وآنچنان کن که شیطان مطروددور ازماهمواره بادشمنان توهمدم وهمنشین باشدوهیچگاه ازمایادنیاورد.

(خدایا،درکلبه ی فقیرانه خودچیزی رادارم که تودرعرش کبریایی خود نداری:من چون توئی دارم وتوچون خودنداری.)

صحیفه سجادیه ازامام زین العابدین علیه السلام/ترجمه ی جوادفاضل

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 23:26 | لینک ثابت

ناگفته ها:

گفتنی هاکم نیست

گفتنی هاکم نیست

مثلاصبح وسلام هرروز

شوق دیدارتویک لحظه وهرلحظه بعد

تب نادیدن تو،وحشت این فکروخیال جانسوز

گفتنی هاکم نیست

گفتنی هاکم نیست

به گمانم که خدانقاش است

زندگی مظهررنگ های خداست

رنگ هاترجمه ی احساس است

مثلاسادگی آبی مهر

گرمی و زردی یک پرتونور

حس رویایی همراه توبودن درعشق

بی تودرتنهایی

باتوهنگام حضور

گفتنی هاکم نیست

گفتنی هاکم نیست

سخن ازعشق بگو

عشق یعنی هستی

عشق یعنی مستی

عشق یعنی سخنی هست،نمی بایدگفت

عشق یعنی که نامی رادرسینه نهفت

عشق یعنی یک راز

گفتگوی من وتو

خلوت رازونیاز

حس نزدیکی بادوست به هنگام نماز

عشق معنای خدایی وجود

شوق پروازبه هنگام سجود.

نویسنده:؟نمی دانم؟

            ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 23:24 | لینک ثابت

گناهی ندارم:

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمای کورم به راهت بشینه

برای دل من،واسه جسم خسته ام

منی که غروروتو چشمات شکسته ام

سرازکارچشمات کسی درنیاورد

که هرکی توروخواست یه روزی بدآورد

واسه من که برعکسه کارزمونه

یکی نیست که قدردلمو روبدونه

هنوزم زمستون به یادت بهاره

توقلبم کسی جزتوجایی نداره

صدای دلم سازناسازگاره

سکوتم به جز توصدایی نداره

توخواب وخیالم همش فکراینم

که دستاتوبازم تودستام ببینم

ولی حیف ازاین خواب پریدم که بازم

باچشمای کورم به راهت میشینم.

محسن یگانه

 

بدی های شعرمنویاددوستِ دوستم می اندازه،خیلی بدکرده؛شایدبه خاطرهمین نوشتمش.کاش یه روزی بفهمه چیکارکرده،بااین که خیلی دیره.به امیدروزی که عشق در ذره ذره ی وجودآدمی رخنه کنه واونونجات بده.

                                                            ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 23:8 | لینک ثابت |

سخنان پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله):

امروزبه سراغ دفتری رفتم که سخنان گوهربارپیامبراکرم(صلی الله علیه وآله)ومعصمومین(علیه السلام)روجمع آوری میکردم؛یادمه یه روزی یه استادی گفت بیشترحرفای دانشمندان ونویسنده های برزگ که هنوزاثرداره ازسخنان همین پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) ومعصومین (علیه السلام) سرچشمه میگیره.

سخنان پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله):

_ هرکس به شمانیکی کند،تلافی کنیدواگرنتوانستید،برایش دعاکنیدتامطمئن شویدکه تلافی کرده اید.

_ هرکس دوست داردروزی اش زیادوعمرش طولانی شود،بایدصله رحم کند.

_ هرکس اخلاقش بدباشدخودراعذاب داده است.

_ هرکس پدرومادرش راخشنودسازد،خداراخشنودساخته وهرکس آنان رابه خشم آورد، خدا را به خشم آورده است.

_ هرکس دردنیاگناهی کندوسزای آن راببیند،خداوندعادل ترازآن است که باردیگربنده اش را مجازات کند.

_ هرکس رابطه بین خودوخدایش رانیک کند،خداوندظاهراورااصلاح میکند.

_ هرکس ببخشد،خداونداوراببخشدوبیامرزدوهرکس عفووگذشت کند،خداونداوراعفوکند.

؟؟؟؟ 

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 23:1 | لینک ثابت

تولد:
قصیده ی آبی,خاکستری,سیاه:

(من قامت بلندتورادرقصیده ای بانقش قلب سنگ تو,تصویرمیکنم.)

درشبان غم تنهایی خویش,

عابدچشم سخنگوی توام.

من دراین تاریکی,

من دراین تیره شب جانفرسا,

زائرظلمت گیسوی توام.

گیسوان توپریشان ترازاندیشه ی من,

گیسوان توشب بی پایان.

جنگل عطرآلود.

شکن گیسوی تو,

موج دریای خیال.

کاش بازورق اندیشه شبی,

ازشط گیسوی مواج تو,من

بوسه زن برسرهرموج گذرمی کردم.

کاش براین شط مواج سیاه,

همه ی عمرسفرمیکردم.

 

من هنوزازاثرعطرنفس های توسرشارسرور,

گیسوان تودراندیشه ی من,

گرم رقصی موزون.

کاشکی پنجه ی من,

درشب گیسوی پرپیچ توراهی می جست.

چشم من,چشمه ی زاینده ی اشک,

گونه ام بستررود.

کاشکی همچوحبابی برآب,

درنگاه تورهامی شدم ازبودونبود.

 

شب تهی ازمهتاب,

شب تهی ازاختر؛

ابرخاکستری بی باران پوشانده,

آسمان رایکسر.

ابرخاکستری بی باران دلگیراست؛

وسکوت توپس پرده ی خاکستری سردکدورت افسوس!

                                                   سخت دلگیراست.

شوق بازآمدن سوی توام هست,

                                       اما,

تلخی سردکدورت درتو,

پای پوینده ی راهم بسته؛

ابرخاکستری بی باران,

راه برمرغ نگاهم بسته.

 

وای,باران؛

      باران؛

شیشه ی پنجره راباران شست.

ازدل من اما,

چه کسی نقش توراخواهدشست؟

آسمان سربی رنگ,

من درون قفس سرداتاقم دلتنگ.

می پردمرغ نگاهم تادور,

وای,باران,

      باران,

پرمرغان نگاهم راشست.

 

خواب رویای فراموشی هاست!

خواب رادریابم,

که درآن دولت خاموشی هاست.

من شکوفایی گل های امیدم رادررویاهامی بینم,

وندایی که به من میگوید:

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار,

               سحر نزدیک است.

 

دل من,دردل شب,

خواب پروانه شدن میبیند.

مهردرصبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرامی چیند.

آسمان آبی,

_پرمرغان صداقت آبی ست_

دیده درآینه ی صبح تورا می بیند.

ازگریبان توصبح صادق,

می گشایدپروبال.

توگل سرخ منی

توگل یاسمنی

توچنان شبنم پاک سحری؟

                     _نه,

                             از آن پاک تری.

توبهاری؟

            _نه,

            _بهاران ازتوست.

ازتومی گیرندوام,

هربهاراین همه زیبایی را.

هوس باغ وبهارانم نیست

ای بهین باغ وبهارانم تو!

 

سبزی چشم تو

دریای خیال.

پلک بگشاکه به چشمان تودریابم باز,

مزرع سبزتمنایم را.

ای توچشمانت سبز

درمن این سبزی هذیان ازتوست.

سبزی چشم توتخدیرم کرد.

حاصل مزرعه ی سوخته برگم ازتوست.

زندگی ازتوو

                 _مرگم ازتوست.

 

سیل سیّال نگاه سبزت,

همه بنیان وجودم راویرانه کنان می کاود.

من به جشمان خیال انگیزت معتادم؛

ودراین راه تباه,

عاقبت هستی خودرادادم.

آه سرگشتگی ام درپی آن گوهرمقصودچرا

درپی گمشده ی خودبه کجابشتابم؟

مرغ آبی اینجاست.

درخودآن گمشده رادریابم.

 

درسحرگاه سرازبالین خوابت بردار!

کاروان های فرومانده ی خواب ازچشمت بیرون کن!

بازکن پنجره را!

تواگربازکنی پنجره را,

من نشانت خواهم داد,

به توزیبایی را.

بگذراززیوروآراستگی

من توراباخودتاخانه ی خودخواهم برد

که درآن شوکت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری ازسادگیش,

چون تراویدن مهتاب به شب

مهرازآن می بارد.

بازکن پنجره را

من توراخواهم برد؛

به عروسی عروسک های 

کودک خواهرخویش؛

که درآن مجلس جشن

صحبتی نیست ز داریی دامادوعروس

صحبت ازسادگی وکودکی است

چهره ای نیست عبوس.

کودک خواهرمن

درشب جشن عروسی عروسک هایش

 میرقصد

کودک خواهرمن,

امپراتوری پروسعت خودراهرروز,

شوکتی می بخشد.

کودک خواهرمن نام تورامی داند

نام تورا میخواند!

               _گل قاصدآیا

            باتواین قصه  ی خوش خواهدگفت؟!_ 

بازکن پنجره را

من توراخواهم برد

به سررودخروشان حیات,

آب این رودبه سرچشمه بازنمی گرددباز؛

بهنرآنست که غفلت نکنیم ازآغاز.

بازکن پنجره را!

                   صبح دمید!.

 

چه شبی بودوچه فرخنده شبی,

آن شب دورکه چون خواب خوش ازدیده پرید.

کودک قلب من این قصه ی شاد,

ازلبان توشنید:

      زندگی رویانیست.

      زندگی زیبایی ست.

      می توان,

      بردرختی تهی ازبار,زدن پیوندی.

      میتوان دردل این مزرعه ی خشک وتهی بذری ریخت.

      میتوان,

      ازمیان فاصله هارابرداشت.

      دل من باتو,

      هردوبیزارازاین فاصله هاست.

قصه ی شیرینی ست.

کودک چشم من ازقصه ی تومی خوابد.

قصه ی نغزتوازغصه تهی ست.

بازهم قصه بگو,

تابه آرامش دل,

سربه دامان توبگذارم ودرخواب روم.

 

گل به گل,سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته ای اینک وهرسبزه وسنگ

درتمام درودشت

سوگواران تواند.

دردلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک,اماآیا

بازبرمی گردی؟

چه تمنای محای دارم

خنده ام می گیرد!

 

چه شبی بودوچه روزی افسوس!

باشبان رازی بو.روزهاشوری داشت.

ماپرستوهارا,

ازسرشاخه به بانگ هی,هی,

می پراندیم درآغوش فضا.

ماقناری هارا,

ازروی قفس سرد رهامی کردیم.

آرزومی کردم,

دشت سرشار ز سرسبزی رویارا

من گمان میکردم,

دوستی همچون سروی سرسبز,

چارفصلش همه آراستگی ست.

من چه می دانستم,

هیبت بادزمستانی هست.

من چه می دانستم,

سبزه می پژمردازبی آبی؛

سبزه یخ میزند ازسردی دی.

من چه می دانستم,

دل هرکس دل نیست

قلبها,ز آهن وسنگ

قلبها,بی خیرازعاطفه اند.

 

ازدلم رُست گیاهی سرسبز,

سربرآورد,درختی شد,نیروبگرفت.

برگ برگردون سود.

این گیاه سرسبز,

این برآورده درخت اندوه,

حاصل مهرتوبود.

 

وچه رویایی!

که تبه گشت وگذشت.

وچه پیوندصمیمیت ها,

که به آسانی یک رشته گسست.

چه امیدی,چه امید؟

چه نهالی که نشاندم من وبی بَرگردید.

دل من می سوزد,

که قناری ها راپربستند.

که پرپاک پرستوهارابشکستند.

وکبوترهارا

          _آه,کبوترهارا....

وچه امید عظیمی به عبث انجامید.

 

درمیان من وتوفاصله هاست.

گاه می اندیشم,

می توانی توبه لبخندی این فاصله رابرداری!

توتوانایی بخشش داری.

دست های توتوانایی آن رادارد؛

که مرا,

زندگانی بخشد.

چشم های توبه من می بخشد

شورعشق ومستی

     وتوچون مصرع شعری زیبا,

     سطربرجسته ای اززندگی من هستی.

دفترعمرمرا,

باوجودتوشکوهی دیگر,

رونقی دیگرهست.

می توانی توبه من,

زندگانی بخشی؛

یابگیری ازمن,

آنچه رامی بخشی.

 

من به بی سامانی,

بادرامی مانم.

من به سرگردانی,

ابررامی مانم.

من به آراستگی خندیدم.

من ژولیده به آراستگی خندیدم.

سنگ طفلی,اما,

خواب نوشین کبوترهارادرلانه می آشفت.

قصه ی بی سروسامانی من,

بادبابرگ درختان میگفت.

بادبامن میگفت:

                            چه تهیدستی,مرد!

ابرباورمی کرد.

 

من درآئینه رخ خوددیدم

وبه توحق دادم.

آه می بینم,می بینم

توبه اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی توغمگینم.

چه امیدعبثی

من چه دارم که تورادرخور؟

                            _هیچ.

من چه دارم که سزاوارتو؟

                         _هیچ.  

توهمه هستی من,هستی من

توهمه زندگی من هستی.

توچه داری؟

                   _همه چیز.

توچه کم داری؟

                   _هیچ.

 

بی تودرمی یابم,

چون چناران کهن

ازدرون واریزم را.

کاهش جان من این شعراست.

آرزومیکردم,

که توخواننده ی شعرمن باشی.

                               _راستی شعرمرامیخوانی؟_

نه,دریغا,هرگز, 

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.

                                 _کاشکی شعرمرامی خواندی!_

 

 

بی تومن چیستم؟ابراندوه

بی توسرگردان تر,ازپژواکم

                                    _درکوه

گِردبارم دردشت,

برگ پاییزم,درپنجه ی باد.

بی تو,سرگردان تر,

                         ازنسیم سَحَرم

ازنسیم سحرسرگردان

بی سروسامان

بی تو_اشکم,

                  دردم, 

                          آهم.

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم.

بی توخاکسترسردم,خاموش,

نتپددیگردرسینه ی من,دل باشوق,

نه مرابرلب,بانگ شادی,

                                _نه خروش

بی تودیووحشت

هرزمان می دردم

بی تواحساس من اززندگی بی بنیاد,

واندراین دوره بیدادگری ها هردم

کاستن,

         کاهیدن,

                    کاهش جانم,

                                    کم

                                        کم.

چه کسی خواهددید,

مُردنم رابی تو؟

بی تومُردم,مُردم.

 

گاه می اندیشم,

خبرمرگ مراباتوچه کس می گوید؟

آن زمان که خبرمرگ مرا

ازکسی می شنوی,روی تورا

کاشکی می دیدم.

شانه بالازدنت را,

                         _بی قید_

وتکان دادن دستت که,

                          _مهم نیست زیاد_

وتکان دادن سرراکه,

                          _عجیب!عاقبت مرد؟

                                         _افسوس!

_کاشکی می دیدم!

من به خودمی گویم:

         چه کسی باورکرد

         جنگل جان مرا

         آتش عشق توخاکسترکرد؟

 

بادکولی,ای باد!

توچه بی رحمانه,

شاخ پربرگ درختان راعریان کردی؛

وجهان رابه سموم نفست ویران کردی

بادکولی توچراسوزه کشان,

همچنان اسبی بگسسته عنان,

سم فروکوبان برخاک,گذشتی همه جا؟

آن غباری که برانگیزاندی,

سخت افزون می کرد

تیرگی رادردشت.

وشفق,این شفق شگرفی,

بوی خون داشت,افق خونین بود.

کولی بادپریشان دل آشفته صفت!

تومرابدرقه می کردی هنگام غروب!

توبه من میگفتی:

                _صبح پاییزتو,نامیمون بود!

من سفرمی کردم,

ودرآن تنگ غروب,

یادمی کردم ازآن تلخی گفتارش درصادق صبح,

دل من پرخون بود.

 

درمن اینک کوهی,

سربرافراشته ازایمان است.

من به هنگام شکوفایی گل هادردشت,

بازبرمیگردم

وصدامیزنم:

            _آی!

             بازکن پنجره را,

             بازکن پنجره را

                                   _دربگشا!

             که بهاران آمد!

             که شکفته گل سرخ

             به گلستان آمد!

             بازکن پنجره را!

             که پرستوپرمی شویددرچشمه ی نور.

             که قناری می خواند,

                          _می خواندآوازسرور.

                  که:

                       _بهاران آمد

                                    که شکفته گل سرخ

                                    به گلستان آمد!

سبزبرگان درختان همه دنیارا,

نشمردیم هنوز.

من صدا می زنم:

           _آی!

           بازکن پنجره,بازآمده ام.

           من پس ازرفتنها,رفتنها؛

           باچه شوروچه شتاب,

           دردلم شوق تو,اکنون به نیازآمده ام

داستان هادارم,

ازدیاران که سفرکردم ورفتم بی تو.

ازدیاران که گذرکردم ورفتم بی تو,

بی تومی رفتم,می رفتم,تنها,تنها.

وصبوریّ مرا,

کوه تحسین می کرد.

          من اگرسوی توبرمی گردم

          دست من خالی نیست.

          کاروان های محبت باخویش

          ارمغان آوردم.

من به هنگام شکوفایی گل هادردشت,

بازبرخواهم گشت,

                          توبه من می خندی

من صدامی زنم:

                        _آی

                         بازکن پنجره را!

پنجره رامی بندی

بامن اکنون چه نشستن ها,خاموشی ها,

باتواکنون چه فراموشی هاست.

چه کسی می خواهد

من وتومانشویم

خانه اش ویران باد!

من اگرمانشوم,تنهایم

تواگرمانشوی,

               _خویشتنی

ازکجاکه من وتو

شوریکپارچگی رادرشرق

بازبرپانکنیم

ازکجاکه من وتو

مشت رسوایان راوانکنیم.

من اگربرخیزم

تواگربرخیزی

همه برمی خیزند

من اگربنشینم

تواگربنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی بادشمن بستیزد؟

چه کسی

پنجه درپنجه هردشمن دون

                              _آویزد.

دشت هانام تورامی گویند.

کوه هاشعرتورامی خوانند.

کوه بایدشدوماند,

رودبایدشدورفت,

دشت بایدشدوخواند.

درمن این جلوه ی اندوه ز چیست؟

درتواین قصه ی پرهیز_که چه؟

درمن این شعله ی عصیان نیاز,

درتودم سردی پاییز_که چه؟

حرف راباید زد!

درد رابایدگفت!

سخن ازمهرمن وجورتونیست.

سخن از

متلاشی شدن دوستی است,

وعبث بودن پندارسرورآورمهر

آشنایی باشور؟

وجدایی بادرد؟

ونشستن دربهت فراموشی

                                  _یاغرق غرور؟!

سینه ام آینه ای است,

باغباری ازغم.

توبه لبخندی ازاین آینه بزدای غبار.

آشیان تهی دست مرا,

مرغ دستان توپُرمی سازد.

آه مگذار,که دستان من آن

اعتمادی که به دستان توداردبه فراموشی هابسپارد.

آه مگذارکه مرغان سپیددستت,

دست پرمهرمراسردوتهی بگذارد.

من چه می گویم,آه....

باتواکنون چه فراموشی ها؛

بامن اکنون چه نشستن ها,خاموشی هاست.

             تومپندارکه خاموشی من,

             هست برهان فراموشی من.

من اگربرخیزم

تواگربرخیزی

همه برخیزند.

ازکتاب ...تا رهایی شعرهاومنظومه های حمیدمصدق

یادت هست؟....این شعررابه خاطرمی آوری؟....

.تولدت مبارک.

 

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 1 مهر1388 ساعت 7:4 | لینک ثابت

بیم فروریختن:

بی قرارتوام ودردل تنگم گله هاست

آه!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده درآب

دردلم هستی وبین من وتوفاصله هاست

بی توهرلحظه مرابیم فروریختن است

مثل شهری که برروی گسل زلزله هاست

بازمی پرسمت ازمسئله ی دوری وعشق

وسکوت توجواب همه ی مسئله هاست.

فاضل نظری

؟؟؟؟              

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 7:33 | لینک ثابت

بی عنوان!!!!

شهادت والاترین مرددنیاراتسلیت میگم به همه ی آدمای دنیا.

وقتی که دورویی دوست آشکارشود,جدایی ازاوآسانترمیشود.حضرت علی علیه السلام.

تواین شبای قدربیشتربه یادهمدیگرباشیم به یادتمام آدمای دنیا.

 

کلمات:

کلمات؛

کلمات؛

هرگزنمی شه به کلمات اعتمادکرد,

همیشه ظاهربی آزاری دارند,

تاحدی که به نظرنمیاد؛

تاچه حدی میتونندخطرناک باشند,

مصیبت هم ازهمین جاشروع میشه.

همون قدرکه به ظاهرمون اهمیت میدیم ۱۰۰۰برابربه حرفامون اهمیت بدیم.راحت باهاش میشه قلبی روشکست یابدست آورد....

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 18 شهریور1388 ساعت 6:20 | لینک ثابت

عشق:

خدا:

_ شیشه عطربهارلب دیوارشکست,وهواپرشدازبوی خدا....

همه جاآیه اوست

دیدنش آسان است

سخت آنست نبینی اورا!!!!

_ آن سوی ناکامی هاهمیشه خدایی هست که

 داشتنش جبران همه نداشتن هاست.

_ هنگامی که گرفتاری هایت رابه خدا می سپاری آنهاراپس نگیر.

 

آه؛

ای قلب محزون من,

دیدی که چگونه سودارنگ شعرگرفت,

دیدی که جغرافیای فاصله راچگونه بانوازش نگاهی میشودطی کردونادیده گرفت,

دیدی که رنج های کهنه راباترنمی میشودبه یکباره فراموش کرد,

دیدی که آزادی,لحظه ی ناب سرسپردن است,

دیدی که عشق اتفاق نیست,یک قرارقبلی ایست,

مثل یک تفاهم ازلی,ازازل بوده وتاابدادامه خواهدداشت.

بیائیدعاشق باشیم باهردین,ملیت و.... . عشق جواب هرسوال,دوای هردرد و.... .

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت 10:21 | لینک ثابت

2شعر:

حسین پناهی,افلاطون کناربخاری ازمجموعه چشم چپ سگ(دفتردوم)

مدار:

قار!

قار!

قار!

فلامینگوهای بی شمار,

برساحل شورفلسفه....

 

 

پیرمردهای کاموایی:

دریک صبح دم تابستانی که هوا,

به غبارزردرنگ غریبی آلوده بود

وشهر

بوی سنگین هندوانه وشبدرخردشده می داد,

دوپیرمرداستخوانی که هردو

موی سرشان راناشیانه شانه کرده بودند,

تنهاوبی حواسُ پابرهنه به ایوان هاآمدند!

آن هابدون این که اسم خودرابه یادداشته باشند,

یکی درایوان طبقه ی اول

ودیگری درایوان طبقه ی دوم یک ساختمان گنجشکی رنگ,

دل تنگ نشستند!

آن ها سعی کردندباکشیدن موی سربه خصوص ریش خود

وروشن دیدن نوک بینی,

به خاطرات سردرگم تقریباکورگذشته فکرنکنند....

امابرای هیچ کدامشان میسرنبود!

پیرمردسرخ رنگی که ایوان طبقه ی دوم نشسته بود,

برای لحظه یی حس کردکه پاهایش سنگین ترشده اند!

اونسیم رامی شناختُ به آن اطمینان عاطفی داشت!

برای این که دهانش خشک نشودوپاهایش ورم نکند,

گره انتهایی پاهایش رابازکرده وهردوپاراازنرده آویزان کرد

تاهوایی خورده باشد!

پیرمردسبزی که درایوان طبقه ی اول نشسته بود,

غرق درحس ته نشین شده ی عشق

غریزه یی که هیچ عضوی ازاعضایش راآشفته نمی کرد!

بی حوصله,درانتهای نگاه مه آلودخود,

دردشتی مالامال ازسوزن های بزرگ

به تشییع جنازه پیره زنی که اورابدون تابوت می برند,

کمی فکرکرد....

بعدچندبارباانگشت,

روی زمین سخت ایوان,

علامت+کشیدچندبارانگشتانش

رادرکف دست هاخواباند

وبعدبرای آن که عرق سردکف دستش خشک شود,

آن رادرهواحرکت داد!

درآن لحظه بی آن که خودببیند!

دستش درهوابه نخی برخوردکرد!

اوبنابه طبیعت همشه گی  

که چوب کبریت هارامی جوید

نخ راگرفت کشیدکشیدکشید....

تااولین خمیازه وسرگیجه که نشانه ی رسیدن شب بود,

کارش به کشیدن گلوله کردن کاموای قرمزگذشت!

اوخوش حال بودکه آن روزرابه هیچ چیزفکرنکرده بود

وهیچ وقت هم نفهمید,

که پیرمردسرخ رنگی درایوان طبقه دوم

آرام

آرام

محوشده است!

 ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت 22:13 | لینک ثابت

لقمان حکیم:

هزارحکمت آموختم که ازآن چهارصدحکمت انتخاب کردم وازآن چهارصدحکمت هشت کلمه برگزیدم که جامع کمالات است:دوچیزرافراموش مکن:خداومرگ را.دوچیزرافراموش کن:به کسی خوبی کردی,کسی که به توبدی کرد.واماچهارچیزدیگررا:به مجلسی واردشدی زبان نگهدار,به خانه ای واردشدی چشم نگهدار,به سفره ای واردشدی شکم نگهداروبه نماز ایستادی دل نگهدار.

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت 22:9 | لینک ثابت

عادلانه ترین دادگاه!!:

آنگاه اعضای هیئت منصفه ازاتاق بیرون رفتند,نامشان چنین بود:آقای کوردل,آقای بیمصرف, آقای بدخواه,آقای شهوت پرست,آقای هرزه,آقای بی پروا,آقای مغرور,آقای عداوت,آقای دروغگو,آقای سنگدل,آقای کینه جو,آقای تاریکی پرست.وهریک درباره ی اونظردادند,و سپس درحضورقاضی به اتفاق آراء اوراگناهکارخواندند.

نخست آقای کوردل,رئیس هیئت منصفه,گفت:تردیدی ندارم که این مردمرتداست.آنگاه آقای بیمصرف گفت:زمین راازوجودچنین شخصی پاک کنید!آقای بدخواه گفت:بله,چون من ازدیدن اوبیزارم.آقای شهوت پرست گفت:تحمل دیدنش راندارم.آقای هرزه گفت:من هم همین طور؛چون همیشه قصدداردازطرزرفتارمن ایرادبگیرد.آقای بی پرواگفت:به دارش بزنید, به دارش بزنید.آقای مغرورگفت:بله,به هیچ دردی نمیخورد.آقای عداوت گفت:حالم ازدیدنش منقلب میشود.آقای دروغگوگفت:دغلبازاست.آقای سنگدل گفت:اعدام هم برایش کم است. آقای تاریکی پرست گفت:بیاییدشرش رابکنیم.آقای کینه جوگفت:حتی اگردنیارابه من بدهند, نمیتوانم ببخشمش؛ازاینروبیاییددردم اورابه مرگ محکوم کنیم.

جان بانین/مترجم میناسرابی

این دادگاه چقدرشبیه....

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت 18:17 | لینک ثابت |

باران:

دیگه مطمئن نیستم بیدارم,شایددارم یه خواب بدمیبینم,خواب سنگینی که دراون طلوع خورشید,درهرپگاه دروغه دیگه درختان دربهارشکوفه نمی کنند,گل هابرای زیباترکردن جهان متولدنمیشوند....

ای وای,

ای باران,

ازغصه ام آگاهی.

به زمینم به خاکش

زاشکم نپرسید,چراتنهایی؟

بگوبه خاکم نشینه ماهی؛

میباری برمزارش

خوش بحالت که بارانی.

ازقطره ات چون شکفدبه خاکش سبزه همی,

بوی ما هم کشاندبه خاکش ابرباران.

تاماه شب افروزم پشت این پرده هاپنهان است,

باران دیده ام همدم شبم یارآنچنان است,

جان می لرزدکه ای وای اگردیگردلم برنگردد,

ماهم به زیرخاک ودلم دراین ظلمت زمانه اس.

مرگ چیزیه که هرروزجلوی چشمامه(به خصوص این روزا),یه جوری باهاش زندگی میکنم.این جمله روخیلی دوست دارم:جوری بامردم رفتارکن که انگارهمین فردامیمیری وطوری برنامه زندگیت روبریزانگارصدسال زنده ای,(امام علی علیه السلام).دلم میخوادخودم نمیرم,کاش کشته بشم. این آرزواونقدقدیمیه که یادم نیست ازکی متولدشده.

؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 22:37 | لینک ثابت |

تورا….

خداوندروزاول آفتاب راآفرید,

روزدوم دریا,

روزسوم صدارا,

روزچهارم رنگ هارا,

روزپنجم حیوانات,

روزششم انسان را,

وروزهفتم خداونداندیشیددیگرچه چیزرانیافریده است,

پس تورابرای من آفرید.

           ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 22:33 | لینک ثابت

حال بد:

حالم خیلی بده,اون قدربدکه دارم خون گریه میکنم,ازبوی تعفن اطرافم مدام استفراغ میکنم,دارم ازبی صدابودن فریادم خفه میشم,دارم.... . این روزاازخودم خیلی متنفرم.

آزادنیستم؛وحالابیشترازهمیشه زندونی بودن خودمواحساس میکنم.کاش هرچندکوچیک موثربودم.آآآآه....خداااا..... .

این شعررومنصورمیخونه ومن این روزافقط به تنگ بلوروماهیه فکر میکنم.

 

ماهی جون آبی دریاروفراموش نکنی

قصه ی آبی موجاروفراموش نکنی

نکنه دلت بگیره بشکنی مثه حباب

ببره دنیاروآب بسپاری چشماتوبه خواب

شب این تنگ بلورنقره ی ماه وکم داره

چشمای آبی توهمیشه رنگ غم داره

پشت اون کوه بلنددریای آزاد,ماهی جون

چشم براتن همه ماهی های آزاد,ماهی جون

بالتوتکون بده نفس بکش شنابکن

بشکن این شیشه روباسنگ خودتورهابکن

ماهی جون تنگ بلورقصربلورنیست میدونی

میتونی بشکنی این تنگ بلورومیدونی

ماهی جون تنگ بلورقصربلورنیست میدونی

توبخوای بشکنی این تنگ بلورومیتونی

                                                    ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 27 خرداد1388 ساعت 21:55 | لینک ثابت |

مصاحبه بانقاش:

سوال:ممکنه خودتون رومعرفی کنین؟

جواب:ابداً

سوال:چرا؟

جواب:چون انسانم!

سوال:مطمئنید؟

جواب: ابداً

سوال:ماخوشحالیم که اولینُ آخرین بازدیدکننده ازنمایشگاهِ شماهستیم...

به عنوان یک هنرمند که صداقتِ روستاییتان,زبانزدِخاص وعام است,می خواستم بپرسم ازکدام تابلوشروع کنیم؟

جواب:ازتابلوی الاغ خاکستری

سوال:آیاالاغ یک استعاره است؟

جواب:ابداً

سوال:پس چراازدوربین عکاسی استفاده نکردید؟

جواب:چون درآن صورت الاغ ازنعمت علوفه ی امپرسیونیسم بی بهره می ماند!

سوال:....واحیاناًدرگِل نمی ماند!

جواب:ابداً....کشیدن یک سم,باظرافت طبیعی اش کارسختی ست!

سوال:الاغتان به چه فکرمیکند؟

جواب:نمی دانم....ولی قاعدتاً,بایدبه گذشته وآینده اش فکرکند....

سوال:درآینده چه می بیند؟

جواب:کره هایش را!

سوال:....واحیاناًمرگ؟

جواب:شاید....

سوال:چراخورشیدتان سیاه است؟

جواب:به خاطر کنتراستش بایال دم الاغ!

سوال:جاده چه میگوید؟

جواب:هیچ....!

حسین پناهی(سال هاست که مرده ام,دفترپنجم)

                                                                      ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 27 خرداد1388 ساعت 21:44 | لینک ثابت

عاشق واقعی:

نفرین:

پشت سرت به جای اشک

یه کاسه آب می ریزم

حالاکه رفتنی شدی

سفربه خیرعزیزم

این آخرین خواهشمه

مواظب خودت باش

اونی که جامومیگیره

جونیتوبذارپاش

کی گفته نفرین میکنم

غصه به توحرومه

خوشبختی توگل من

همیشه آرزومه

عکس منوپاره بکن

یه وقت اونونبینه

خجالت ازچشام نکش

که عاشقی همینه

بهش بگودوست دارم

بذاربرات بمیره

اسم منوبه روش نیار

بهونه ای نگیره

دفترخاطراتتو

توخلوتت بسوزون

یادت بره کی بودی

به دلتم بفهمون

کی گفته نفرین....

خواننده:سامان آراسته

اکثرترانه های امروزی یاازعشق محضه یاجدایی بانفرین,آه و... .امااین چیزدیگری ایست, چیزی که مدتهادنبالش بودم.شمارونمی دونم ولی خودم فکرمیکنم عشق واقعی یعنی همین,یعنی حتی اگه هم بره توبازم عاشقشی,دوسش داری و... . .......

                                                                                                                       ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 20 خرداد1388 ساعت 6:10 | لینک ثابت |

سیب سرخ:

باهربهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کندچه کسی عاشقت شده است

چیزی زماه بودن توکم نمی شود

گیرم که برکه ای,نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلت زنان درمسیر رود,

یک شهرتابه من برسی عاشقت شده است

پرمیکشی ووای به حال پرنده ای

که پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

آینه ای وآه که هرگزبرای تو

فرقی نمی کندچه کسی عاشقت شده است.

فاضل نظری

     ؟؟؟؟

نوشته شده توسط یه دوست در چهارشنبه 20 خرداد1388 ساعت 6:9 | لینک ثابت